نا امیدی...

در سوسوی نور زندگی نا امیدی می بینم،بی قراری می بینم...روزهایی می بینم که به شب میماند...

یارای دیدن را از من گرفتی و تنها چیزی که هدیه دادی یک بغل نا امیدی بود...

امروز باید در انتظار نور باشم و فردا در انتظار مرگ...

امروز در پی خوشبختی می دوم و فردا به دنبال سنگ قبر...

امروز به دنبال بوی یاسم وفردا به دنبال مرهمی بر زخم های دهان گشوده ام...

امروز باید حسرت دیروز هارا بخورم و فردا حسرت امروز ها را...

/ 0 نظر / 3 بازدید