شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

دیدار سبز
نویسنده : s.p - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥
 

در تاریخ 20 اسفند 1377 ساعت 30/23 در صحن مسجد جمکران به صورت اتفاقی صحنه هایی توسط گروه فیلمبرداری ضبط شده که حاکی از ملاقات و شفا یافتن خانمی محترم به نام نرگس فرنگی نسب می باشد. ماجرا از این قرار است: خانم نرگس فرنگی نسب اهل رفسنجان می باشد که یک ناراحتی عصبی وروانی پیدا می کند و به هر دکتری مراجعه می کند موثر واقع نمی شود وبلکه هر روز بیماری ایشان بدتر از روز قبل شده وحالشان بسیار بد بوده است.گاهی طوری تشنج ایشان را آزار می داد به طوری که هر نفر باید عضوی از ایشان را کنترل می کرد. از شدت درد خودشان را به زمین کوبیده واطرافیان نیز در حال سختی به سر می بردند تا اینکه ؛
(خرم آن لحظه که چشم تو نظر کرد مرا)
خود ایشان می گویند: شبی در خواب دیدم آقای قد بلندی که نقاب سبز بر چهره داشتند کاسه طلائی رنگی را آوردند و فرمودند از این آب بخور ، گفتم نه آقا من به آب احتیاج ندارم ، فرمودند: نه بخور ؛ بعد آقا مشت خود را پر از آب کردند و به صورت من پاشیدند و به من وعده فرمودند که ده روز دیگر شفایم می دهند.
(درها به رویم بسته شد یاد تو در دل کرده ام )
همه دکترا مرا جواب کردند، دیگر نا امید وهراسان ، تنها ونگران ، دلم هوایی جمکران ، خانه محبوب ، خانه امام زمان ، لذا با خانواده ام راهی جمکران شدیم. شب جمعه بود و ما وارد مسجد جمکران شدیم ، چند قدمی جلو رفتیم...
خانم برادر ایشان می گوید:
یک دفعه دیدیم نرگس ایستاد ودگر حرکت نمی کند ، گوئی حالش تغببر کرده ومات و مبهوت چیزی است ، آری او چیزی می دید که ما نمی دیدیم .
او چه چیزی می دید که متغیر وبی حرکت مانده بود ، خود ایشان می گوید:
دیگر چیزی نفهمیدم ، نمی دانم چقدر طول کشید ، دیدم یک آقای قد بلندی با نقاب سبز درست همان طور که ده روز قبل در خواب دیده بودم نمایان شد ، آنگاه به من نگاه کردند و با لبخند فرمودند :«خوش آمدی ، خوش آمدی »
سپس فرمودند : بدو ، گفتم آقا نمی توانم ، یک دفعه به خودم آمدم دیدم یک توان دیگری دارم و همین که فرمودن بدو ، خود را در حال دویدن دیدم ، وقتی همه متوجه شدند که من شفا گرفته ام اطرافم شلوغ شد و مرا به اطاق مخصوصی بردند ، در همان اتاق احساس خستگی کردم و خوابیدم یکدفعه دیدم همان آقا بر بالینم نشسته و با دستان مهربان خویش خرمایی در دهانم گذاشته و فرمودند بخور ... و آقا رفت ...
نکته جالب اینکه آن وقت فهمیدم که خرمائی که خوردم با خرماهای زمینی فرق می کرد وهسته نداشت و طعم آن هرگز از یادم نمی رود و مثل آن در دنیا نیست.
اصلا فکر نمی کردم آقا به من بیچاره هم نظر کنند ، شاید به خاطر برادر شهیدم و یا خاونواده ام بود که چنین لطفی به من کردند.من خیال می کردم عاقبت بدی دارم وبا این وضع همه به عنوان دیوانه به من نگاه کنند ، ولی آقا همه چیز را تغییر داد.
حالا می فهمم که طبیب واقعی ما کیست ، من شاید حدود 11 دکتر عوض کردم امادکتر اصلی ، همان بود که مرا به خانه اش دعوت کرد و با کمال محبت به وعده اش وفا نمود.
«جان همه ما به قربان طبیب عالم هستی باد »

منبع

کتاب ملاقات با امام زمان در عصر حاضر -ابوالفضل سبزی

http://ansarolmahdi.ir