شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

به تماشای تن سوخته ات آمده ام...
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

عقده دلم باز میشود وقتی که از تو مینویسم.خیلی ها میگویند دهه تو گذشته حتی آنهایی که به ظاهر از یاران و هم سنگرانت بودند.میدانی چرا؟چون جنگ فقط برای انها جهاد در راه خدا نبود بلکه سود و منفعت و جاه و مقام این روزگاران را نیز به همراه داشت که گاهی اوقات با خود میاندیشم اگر اینگونه نبود بی شک آنها نیز چون تو شهید میشدند اما چه میشود کرد که خداوند فقط مخلصان درگاهش را میپذیرد.    

 

میدانم که مرا خوب میشناسی  بیدلی هستم که دوست دارم فقط از تو و عاشقانه هایت بنویسم.از تو و خدایت از چشمهایی که با آن خدایت را زیبا تر از ما میدیدی و عقلی که با ان خدایت را بهتر از ما میفهمیدی خدای تو خدای من  اما نگاه تو به خدایمان چگونه بود و نگاه من چگونه!؟


دلتنگ که میشوم بی درنگ مهمان اشکهایم میشوم اشکهایی که چه خوب درکم می کنند...دلتنگ که می شوم دستهایم نمی نویسند و دیگر این دلم است که مینویسد  مثل همین حالا.آه مهربانترین مربی روزگار نوجوانی ام ای شهید میدانی؟این هفته هفته دفاع مقدس بود هفته یاد اوری روز هایی که با قداست  گذشت چرا که جنگی از ما نبود و دفاع در راه دین و عقیده بود  این هفت روز بسیار به یادت بودم  اما دست و دلم به نوشتن نمی رفت میدانی چرا؟ دنیا خیلی عوض شده از وقتی که رفتی همسنگرانت یا در لباس وزیران و مدیران و یا در لباس هر معروف دیگر  چه خوب می خورند و می پوشند و چه  زیبا هر از چند گاهی در رسانه ها یادی از تو میکنند اما بعید میدانم که در دل  به مقامت  غبطه بخورند چون بد جوری دنیا بازیشان داده.اما بگذریم من برای گله و شکایت نیامده ام امروز فقط برای درد و دل آمده ام  دختر بچه ای بیش نبودم که با خاطرات پدرم الفتی عاشقانه یافتم در نوجوانی احساسم را به دست قلم سپردم تا هر چه می خواهد دل تنگش بگوید . قلم هم نوشت بی ریا و بی آلایش. من اگر چه نویسنده ای توانا نیستم اما قلمم از عشق مینویسد مثل امروز و مثل هر زمان دیگری .آه که چه دلتنگتان هستم هر چند که گناهانم بر دوشم سنگینی می کنند اما چه کنم که بنده ام و همیشه دستم  به سوی پروردگارم دراز است برای گدایی.

از پروردگارم تو را گدایی میکنم شاید بهشت و همنشبنی با تو پاسخگوی خوبی برای این همه دلتنگی و دوری از تو باشد. شاید روزی که صوری به صدا در آید و همه در پیشگاه خداوند تعالی از خاک به در آییم امام زمانمان مهدی و پس از ایشان تو  ای شهید شفاعتم کنی و بار گناهی از دوشم برداری  می بینی که چه امید دارم به وصلت؟

به آن روز می اندیشم و به امید آن روز روزگار می گذرانم اما دست روی دست نخواهم گذاشت و تا زنده ام برای زنده نگه داشتن یادت قلم خواهم زد.



نگارینا ! شنیدستم به گاه محنت و راحت

                                                      سه پیراهن سلب بودست یوسف را به عمراندر

یکی از کید شد پرخون دوم شد چاک از تهمت

                                                      سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر

رخم ماند بدان اول دلم ماند بدان  ثانی

                                                         نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر


...


نوشته ی راحیل