شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

قضاوت پس از اطمینان
نویسنده : s.p - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 
شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به زمان پروازش مانده بود. او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت، کتابی خرید و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه‌های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت. زن به مطالعه کتاب و هراز گاهی خوردن کلوچه‌ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال او داشت پاکت او را خالی می‌کرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بیش از پیش خشمگین می‌شد. او پیش خود اندیشید:« اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی حسابش را کف دستش گذاشته بودم!» به ازای هر کلوچه‌ای که زن از توی پاکت برمی‌داشت، مرد نیز یکی بر می‌داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحیر ماند که چه کند. مرد درحالی که تبسمی‌بر چهره‌اش نقش بسته بود، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.

مرد در حالی که نصف کلوچه را به زن تعارف می‌کرد، نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف دیگر را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید:« این نه تنها دزد است، بلکه بی ادب هم تشریف دارد. عجب! حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد!»

زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد، به همین خاطر وقتی که بلندگوی فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد، از ته دل نفس راحتی کشید. سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیافکند، راه خود را گرفت و رفت.

  زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا           چندصفحه باقی مانده را نیز بخواند و کتاب را تمام کند. همین که دستش را در کیفش برد، از تعجب در جایش میخکوب شد. پاکت کلوچه‌هایش در مقابل چشمانش بود...

  زن با یاس و ناامیدی، نالان به خود گفت:« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این         من بودم که از کلوچه‌های او می‌خوردم!» دیگر برای عذرخواهی دیر شده بود...

نان ها