شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

تحربه ای دیگر...
نویسنده : s.p - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریست و دعا کرد ، خواهرم روی تخت بیمارستان زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .
پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم .

 

نقاشی