شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

من امروز در پارک خدا را ملاقات کردم...
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
 

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند. او میدانست تارسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیلچمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کردو بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چندکوچه آن طرفتر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که درحال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکتنشست. پیرمرد گرسنه به نظر میرسید، پسرک هم احساس گرسنگیمیکرد.
پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابهبه پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی بهکودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند، آنهاتمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند،بیآنکه کلمهای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرکفهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بودکه برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبتاو را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.
وقتی پسرک به خانهبرگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجابودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر میرسید، جوابداد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانهاش رفت، همسر پیرش با تعجباز او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: ‌‌"امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک خدا راملاقات کردم"!