شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

مادر من فقط یک چشم داشت
نویسنده : s.p - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
 

 

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم. . . اون همیشه مایه خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.

خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور . . .

تونست این کارو با من بکنه؟

به روی خودم نیووردم،فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و  فورا از اونجا دور شدم.

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت:هووو . . . مامان تو فقط یه چشم داره.فقط دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا می کرد و  منو . . .

کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد . . .

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوایی منو شاد و  خوشحال کنی چرا نمی ری؟

اون هیچ جوابی نداد . . .

یه لحظه هم راجع به  حرفی که زدم فکر نکردم،چون خیلی عصبانی بودم

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم می خواست از اون خونه برم وهیچ مادری نداشته باشم.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

همانجا ازدواج کردم،واسه خودم خونه خریدم،زن و  بچه و زندگی . . .

از زندگی،بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا این که یک روز مادرم اومد به دیدن من.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به او خندیدند و من سرش داد کشیدم که خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا،اونم بی خبر!؟

سرش داد زدم:چطور جرات کردی بیایی به خونه من و بچه هارو بترسونی!؟

گم شو از اینجا!همین حالا

اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت می خوام مثل این که آدرسو عوضی اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز دعوت نامه اومد در خونه!

من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری می رم.

بعد از مراسم،رفتم به اون کلبه ی قدیمی خودمون؛البته فقط از روی کنجکاوی

همسایه ها گفتن اون مرده ولی من حتی یک قطره  اشک هم نریختم.

اونا یه نامه به من دادن که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.

ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فکر تو بوده ام،منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میایی اینجا،ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم.

وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.

آخه می دونی .  . . وقتی تو خیلی  کوچیک بودی توو یه تصادف یه چشمت رو از دست دادی.

به عنوان یه مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری با یک چشم بزرگ میشی!

بنابراین چشم خودمو دادم به تو !

برای من  افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو "مادرت"

برداشت از وبلاگhttp://love-to-face.persianblog.ir/post/128