شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

نکته ای از انجیل
نویسنده : s.p - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤
 

در Malachi آیه 3:3 آمده است:

((او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست))


این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.


همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.


وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.


زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟


مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.


زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»


اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.


این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود. «زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

 
 
نماز جماعت
نویسنده : s.p - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
 

دود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید. با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد. کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود، با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است، بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد. همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟ نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود. دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت "تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی، کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم" با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند. مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند. آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند. آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر. باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند. آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر. آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند. اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند. در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ، مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ. آخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند. آخوند فریاد میکشید "خدایا به دادم برس" و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند. آقا فریاد میکشید "ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟" مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند. آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند. باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد. جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد. آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت. اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است. البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند، در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند. البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند، برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است. برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن. باری آنها در جزئیات خدایا آنرا که عقل دادی چه ندادی؟
و آنرا که عقل ندادی چه دادی؟!!؟


 
 
مگس های مرده؛ منبع الهام یک هنرمند عکاس و نقاش
نویسنده : s.p - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
 

یک عکاس سوئدی با جمع‌آوری لاشه مگس‌های مرده از کنار پنجره‌ و لامپ‌های خانه خود و با کمک خلاقیت و هنر خود و مداد طراحی‌اش زندگی تازه‌ای به آنها بخشیده و به نوعی سیرک حشرات مرده به راه انداخته است.

ماگنس ماهر ۴۰ ساله می‌گوید: سالها پیش این ایده در یک میهمانی به ذهن من خطور کرد. در آن مهمانی من خسته شدم و برای قدم زدن به بیرون آمدم و یک حشره مرده بر روی زمین پیدا کردم و بلافاصله این ایده به ذهن من خطور پیدا کرد.
وی در ادامه می‌افزاید: من این حشره‌ها را در خانه بر روی یک کاغذ سفید و در وضعیت‌های مختلفی گذاشتم و با مداد خودم محیط پیرامون آنها و دست و پای آنها را ترسیم کردم و بعد از آنها عکس گرفتم.
این عکاس اهل شهر کارلسکوگا از این حشره‌ها در حالت‌ها مختلفی مانند خوردن و خوابیدن حمام آفتاب گرفتن، شنا کردن و حتی شیرجه زدن و یا رقصیدن عکس گرفته است.
وی همچنین تاکید می‌کند که وی برای این کار هیچ کدام از این حشره‌ها را نکشته و یا از آنها سوءاستفاده نکرده است. این عکاس سوئدی عکس‌های خود از این حشرات مرده را به قیمت هر نسخه ۳۵ یورو به فروش گذاشته و برنامه تهیه یک مجموعه ۲۵ عکسی از این حشرات را دارد

 

 

 

 

 

 


 
 
قول می دهم که آسمان شوم
نویسنده : s.p - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢
 

مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی

جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی

مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی

من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری

آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد

ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود

پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم

شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی

"عرفان نظر آهاری  "                             


 
 
راه عوض شد
نویسنده : s.p - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢
 

دو فرشته من کجایید؟

کاش می دیدمتان

کاش تمام برگه هایتان را پاره می کردم

و می گفتم از نو بنویسید

 

راه عوض شد

خودمم هم نمی دانم به کدام سمت رفت

باید منتظر نشانه ها ماند

من کاری به عالم و حرف های عالمیان ندارم حتی..

خودش گفت اگر چیزی را بخواهم و تمام آسمان و زمین در مقابلم بایستند نمی توانند اثری کنند

من به درگاه خودش  راهی ام

برای بار دوم مهمانش می شوم اما این بار در خانه ی خود


 
 
جعبه ای از لبخند
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢
 

با توام ،باتو خدا

یک کمی معجزه کن...

چندتا دوست برایم بفرست،

پاکتی از کلمه،جعبه ای از لبخند،

نامه ای هم بفرست...

 

کوچه های دل من

باز خلوت شده است...

قبل از اینکه برسم،

دوستی را بردند...

یک نفر گفت به من،

باز دیر امده ای!،

دوست قسمت شده است...

 

باتوام ،باتو خدا...

یک دلِ قلّابی...

یک دلِ خیلی بد...

چقدر می ارزد؟

من که همه جارفتم...

جار زدم:

شده این قلب حراج...

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند...

به همین ارزانی...

 

هیچ وقت اما...

هیچ کس قلب مراقرض نکرد...

هیچ کس دل نخرید!!!

 

با توام،با تو خدا...

پس بیا، این دل من،مال خودت...

من که دیگر رفتم اما...

ببر این دل را...

دنبال خودت.

"خانم عرفان نظر اهاری"


 
 
فقط برای شما که کتاب دوست دارید!
نویسنده : s.p - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
 

قدرت کتاب
بعضی از کتاب ها ساده لباس می پوشند و بعضی لباس های عجیب و غریب و رنگارنگ دارند.
بعضی از کتاب ها برای ما قصه می گویند تا بخوابیم و بعضی قصه می گویند تا بیدار شویم.
بعضی از کتاب ها تنبل هستند.بعضی از کتاب ها زیاد می خوابند و همیشه خمیازه میکشند.
بعضی از کتاب ها شاگرد اول می شوند و جایزه می گیرند.بعضی مردود می شوند و بعضی تجدید.
بعضی از کتاب ها تقلب می کنند.بعضی از کتاب ها دزدی می کنند.
بعضی از کتاب ها به پدر و مادر خود احترام میگزارندو بعضی حتی اسمی هم از پدر و مادر خود نمی برند.
بعضی از کتاب ها هرچه دارند از دیگران گرفته اند و بعضی از کتاب ها هرچه دارند به دیگران می بخشند.
بعضی از کتاب ها فقیرند و بعضی گدایی می کنند.
بعضی از کتاب ها پر حرفند ولی بعضی حرفی برای گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالم حرف گفتنی در دل دارند.

قدرت کتاب

بعضی از کتاب ها بیمارند، بعضی از کتاب ها تب دارند و هذیان می گویند.
بعضی از کتاب ها را باید به بیمارستان برد تا معالجه شوندو بعضی را باید به تیمارستان برد.
بعضی از کتاب ها کودکانه و لوس حرف می زنند و بعضی از کتاب ها فقط غر می زنندو نصیحت می کنند.
بعضی از کتاب ها دو قلو یا چند قلو هستند.بعضی از کتاب ها پیش از تولد می میرند. و بعضی تا ابد زنده هستند.
بعضی از کتاب ها سیاه پوستند ، بعضی سفید پوست و بعضی زرد پوست یا سرخ پوست.
بعضی از کتاب ها به رنگ پوست خود افتخار می کنند و رنگ دیگران را مسخره می کنند...