شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

می توان
نویسنده : s.p - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
 

می توان تنها شد!

می توان زار گریست!

می توان دوست نداشت،

و دل عاشق آدم هارا زیر پاها له کرد...

می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت...

می توان صدها بارعلت غصه ی دل را فهمید!

می توان...

می توان بد شد و بد دید وبد اندیشه نمود!

آخرش هم تنها می توان تنها رفت ...

با جهانی همه اندوه و غم بدبختی...

یادگاری!؟همه جا تلخی و سردی و غرور...

فاتحه!؟خوب شد رفت !!عجب ادم بد خلقی بود!!

ولی ای کودک زیبای دلم...

آن ور سکه تماشا دارد....!

"دکتر شریعتی"


 
 
کمی بیشتر فکر کن
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢
 


موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد.

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می رسید، می گفت : توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت : من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!? او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟

در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مaفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.                                                           باتشکر از دوست خوبم ندا


 
 
زندگی زیباست
نویسنده : s.p - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .


در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند .

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد .
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم .

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد ، آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد .
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است .
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود .
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .



در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...


 
 
از کجا بفهمیم کسی دارد دروغ می گوید؟
نویسنده : s.p - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

ارتباط چشمی کسی که دروغ می‌گوید، خیلی کم است یا به هیچ‌وجه وجود ندارد.

حرکت‌های بدنی، از جمله حرکت‌های دست، کم می‌شوند و همین حرکت‌های محدود هم، خشک و ساختگی به نظر می‌رسند.

دست و پاها به‌طور تقریبی به بدن می‌چسبند و فرد، فضای کمتری را اشغال می‌کند.

اگر بخواهد وانمود کند که جواب‌هایش، لحظه‌ای و بدون نقشه‌ی قبلی‌اند، ممکن است کمی شانه‌اش را بالا بیندازد.

میان حرکت‌ها و کلمه‌ها، فاصله می‌افتد.

سرتکان دادن‌ها، ساختگی است.

حرکت‌ها، با پیام کلامی، هم‌خوانی ندارند.

مدت زمان بروز حرکت‌های احساسی، طولانی می‌شود.

وقتی که فرد به حس ویژه‌ای مانند شادی، تعجب، ترس و... تظاهر می‌کند، حالت‌های چهره فقط به اطراف دهان محدود می‌شود.

حرکت دروغ‌گو، در جهت دور شدن از کسی است که او را متهم می‌کند و به احتمال زیاد به سمت در خروجی است.

دروغ‌گو دوست ندارد رودروی کسی که او را متهم می‌کند، بایستد و ممکن است سر یا بدنش را به سمت دیگری بچرخاند و از او دور شود.

کسی که دارد دروغ می‌گوید، به احتمال زیاد قوز می‌کند؛ احتمال اینکه صاف بایستد و دست‌هایش کشیده و باز، در دو طرف بدنش قرار بگیرند؛ خیلی ضعیف است.

با انگشت، به طرف مقابل صحبتش اشاره نمی‌کند.

ممکن است بین خودش و طرف مقابل، یک مانع فیزیکی قرار دهد.

دروغ‌گو، برای بیان مقصودش از کلمه‌های «خودتان» استفاده می‌کند.

آنقدر به دادن اطلاعات اضافی ادامه می‌دهد تا مطمئن شود که با داستانش حسابی سرتان را کلاه گذاشته است.

در حالی که می‌گوید به طور کامل متوجه موضوع است، از جواب دادن طفره می‌رود تا نگذارد شما موقعیتش را زیر سوال ببرید.

 دیوید لیبرهن

 
 
در شبی که خورشید به زیبایی می تابید
نویسنده : s.p - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

در شبی که خورشید به زیبایی می تابید مردی تنها باخانواده اش در حالی که قدم میزد ایستاده بود

"گم نام"


 
 
زندگی _شاید_ یک حادثه است...
نویسنده : s.p - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸
 

زندگی - شاید - یک فاصله است
بین یک هیچ، و هیچی دیگر؛

و تو با کوشش و پویائی خود
و تو با اوج توانائی خود
میتوانی که درین فاصله ی بین دو هیچ
، هر نهایت را در هـم شکنـی

و در این فاصله ی بین دو هیچ
آفریننده شوی ، بی نهایت ها را

زندگی فاصله ی کوتاهی ست
لـحظه ها را دریاب
زندگی حادثه ی زیبائی ست

جاده

 


 
 
خدایا شکر...
نویسنده : s.p - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸
 


  • خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی او در خانه است ودر خیابانها پرسه نمی زند.
  • خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم .
  • خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستان و خانواده ام بوده ام .
  • خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم .
  • خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان  کار کردن را دارم .

 

  • خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای دارم.
  • خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
  • خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم .

 

  • خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
  • خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام .
  • خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی  اغلب اوقات سالم هستم .
  • خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم .

    و خدا را شکر برای همه چیز .....

خدایا از تو ممنونم


 
 
جایی برای نشستن
نویسنده : s.p - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

رواز بریتیش ایر ویز از ژوهانسبورگ به لندن:

یک خانم حدودا ۵۰ ساله سفید پوست که پهلوی یه مرد سیاه پوست در هواپیما نشسته بود، پریشان مهماندار رو صدا  زد.

 ـــ  نمی بینی؟ منو بغل یه سیاه پوست نشوندی! حاضر نیستم بغل دست  چنین ادمی باشم! جامو عوض کن!

مهماندار گفت:

ـــ   آروم باشید. من میرم ببینم جای خالی هست یا نه. پرواز امروزمون خیلی شلوغه.

مهماندار می رود  و ۵ دقیقه بعد بر می گردد.

ـــ   همان طور که فکر می کردم تو کلاس اقتصادی صندلی خالی نیست. با کاپیتان هم صحبت کردم.او گفت که تو بیزینس کلاس هم جای خالی نیست. اما یه جای خالی توی فرست کلاس هست!

قبل از اینکه پیرزن چیزی بگوید، مهماندار ادامه داد:

برای شرکت ما غیر معموله که کسی رو از کلاس اقتصادی به فرست کلاس جابجا کنیم. اما کاپیتان احساس کردند که شرم آوره کسی بغل آدم خوار و تهوع آوری بشینه.

مهمان دار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت:

 بنابراین آقا، اگه تمایل دارید می توانید ساک دستی تون رو بردارید چون یه صندلی در فرست کلاس منتظر شماست!

مسافرین دیگر که به این گفتگو گوش می کردند، از جای خود برخاستند و با دست زدن مهماندار را تشویق کردند.


 
 
سه پند برای کامروایی!
نویسنده : s.p - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.


اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!


دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی


و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی


پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟


لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.


اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.


و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست


 
 
شاید انگشت اشاره مان شکسته است!
نویسنده : s.p - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

نقل است مریضی با حالتی زار و درمانده نزد طبیب رفت و به او گفت که بیماری عجیبی به جانش افتاده و هر جای بدنش را که فشار می‌دهد دردی عظیم و جانکاه او را فرامی‌گیرد و این درد آنقدر زیاد است که به گریه می‌افتد. نمی‌داند دچار چه نفرینی شده است که همه قسمت‌های سالم بدنش ناگهان به این روز افتاده‌اند.

طبیب با تعجب گفت: "این غیرممکن است که همه بخش‌های سالم بدن ناگهان از کار بیفتند." مریض با قیافه حق به جانبی گفت: "ببینید حتی وقتی لاله گوشم را هم فشار می‌دهم باز همان درد جانگداز فرامی‌رسد و مرا عذاب می‌دهد!"

طبیب کمی بیمار را معاینه کرد و سپس با خنده گفت: "شما همه جای بدنتان سالم است. مشکل شما این است که انگشت اشاره دست شما شکسته و به‌همین دلیل هر وقت آن را روی بخشی از بدن خود، هر جایی که باشد قرار می‌دهید درد شدیدی را حس می‌کنید. ای کاش به جای اینکه به جان بدن خودتان بیفتید، انگشت خود را روی سنگ و خاک و در و دیوار می‌گذاشتید. فورا می‌فهمیدید که مشکل در کجاست و بی‌جهت به بخش‌های سالم بدن خود شک نمی‌کردید."


 
 
؟؟؟
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٦
 

یک داستان عجیب لطفا آن را تا انتها بخوانید

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید.
پرسش:چی پشت در بوده؟نظر بدید


 
 
؟؟؟
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٦
 

  .. مشغول بازکردن آخرین قوطی کنسرو ماهی بود.

.. من هم در گوشه ای از سنگر منتظر بودم تا تکه ی کوچکی از گوشت بدن ماهی را

به خانه ببرم.

.. چند لحظه بعد، سوت خمپاره ای به گوش رسید .. به همراه تکه های کوچک و بزرگ

گوشت، در حوضچه ی خون، شناور بودم.

پرسش:اون کس یا اون چیزی که گوشه خاکریز بوده،چی یا کی بوده؟نظر بدید.


 
 
چند حدیث از امام عصر
نویسنده : s.p - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥
 


آزار دهندگان امام عصر(عج):
نادانان و کم خردان شیعه و کسانی که با پشه از دینداری آنان محکم تر است ما را می آزارند.
(قد اَذانا جهلاءُ الشیعةِ و حمَقاوُهم، و من دینُهُ و جناح البعوضَةِ ارجح مِنهُ)

فرجام کار:
فرجام کار شیعیان- به فضل احسان و نیکوکاری خداوند سبحان – تا ان زمان که از گناهان دوری گزینند پسندیده و نیکو خواهد بود.
(و العاقبة- بجمیل صنع الله سُبحانهُ – تکون حمیدةٌ لهم ماجتنبوا المنهی عنه مِنَ الذنُوبِ)

وقت ظهور:
ظهور فرج، بسته به اراده خداست وآنان که وقت تعیین می کنند دروغ می گویند
(و اما ظهور الفَرجِ، فانَّهُ الی الله ئ کذب الوقاتونَ)

نماز:
چه کرداری بهتر از نماز، بینی شیطان را به خاک می مالد؟
(فما ازغمَ انفَ الشیطان شی افضل مِن الصلاةِ)

حق و باطل:
خداوند ابا دارد از اینکه حق را نا تمام گذارد و باطل را از بین نبرد.
(ابی الله عزَّ و جل للحقَّ الا اتماماً و الباطلِ الا زهوقاً)

سخت شدن زمانه:
زمانه از کذشته سخت تر و دشوارتر شده است.
(فانَّ الزمانَ اصعبُ مِمّا کان)

منبع http://www.imam-sadiq.net/


 
 
دیدار سبز
نویسنده : s.p - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥
 

در تاریخ 20 اسفند 1377 ساعت 30/23 در صحن مسجد جمکران به صورت اتفاقی صحنه هایی توسط گروه فیلمبرداری ضبط شده که حاکی از ملاقات و شفا یافتن خانمی محترم به نام نرگس فرنگی نسب می باشد. ماجرا از این قرار است: خانم نرگس فرنگی نسب اهل رفسنجان می باشد که یک ناراحتی عصبی وروانی پیدا می کند و به هر دکتری مراجعه می کند موثر واقع نمی شود وبلکه هر روز بیماری ایشان بدتر از روز قبل شده وحالشان بسیار بد بوده است.گاهی طوری تشنج ایشان را آزار می داد به طوری که هر نفر باید عضوی از ایشان را کنترل می کرد. از شدت درد خودشان را به زمین کوبیده واطرافیان نیز در حال سختی به سر می بردند تا اینکه ؛
(خرم آن لحظه که چشم تو نظر کرد مرا)
خود ایشان می گویند: شبی در خواب دیدم آقای قد بلندی که نقاب سبز بر چهره داشتند کاسه طلائی رنگی را آوردند و فرمودند از این آب بخور ، گفتم نه آقا من به آب احتیاج ندارم ، فرمودند: نه بخور ؛ بعد آقا مشت خود را پر از آب کردند و به صورت من پاشیدند و به من وعده فرمودند که ده روز دیگر شفایم می دهند.
(درها به رویم بسته شد یاد تو در دل کرده ام )
همه دکترا مرا جواب کردند، دیگر نا امید وهراسان ، تنها ونگران ، دلم هوایی جمکران ، خانه محبوب ، خانه امام زمان ، لذا با خانواده ام راهی جمکران شدیم. شب جمعه بود و ما وارد مسجد جمکران شدیم ، چند قدمی جلو رفتیم...
خانم برادر ایشان می گوید:
یک دفعه دیدیم نرگس ایستاد ودگر حرکت نمی کند ، گوئی حالش تغببر کرده ومات و مبهوت چیزی است ، آری او چیزی می دید که ما نمی دیدیم .
او چه چیزی می دید که متغیر وبی حرکت مانده بود ، خود ایشان می گوید:
دیگر چیزی نفهمیدم ، نمی دانم چقدر طول کشید ، دیدم یک آقای قد بلندی با نقاب سبز درست همان طور که ده روز قبل در خواب دیده بودم نمایان شد ، آنگاه به من نگاه کردند و با لبخند فرمودند :«خوش آمدی ، خوش آمدی »
سپس فرمودند : بدو ، گفتم آقا نمی توانم ، یک دفعه به خودم آمدم دیدم یک توان دیگری دارم و همین که فرمودن بدو ، خود را در حال دویدن دیدم ، وقتی همه متوجه شدند که من شفا گرفته ام اطرافم شلوغ شد و مرا به اطاق مخصوصی بردند ، در همان اتاق احساس خستگی کردم و خوابیدم یکدفعه دیدم همان آقا بر بالینم نشسته و با دستان مهربان خویش خرمایی در دهانم گذاشته و فرمودند بخور ... و آقا رفت ...
نکته جالب اینکه آن وقت فهمیدم که خرمائی که خوردم با خرماهای زمینی فرق می کرد وهسته نداشت و طعم آن هرگز از یادم نمی رود و مثل آن در دنیا نیست.
اصلا فکر نمی کردم آقا به من بیچاره هم نظر کنند ، شاید به خاطر برادر شهیدم و یا خاونواده ام بود که چنین لطفی به من کردند.من خیال می کردم عاقبت بدی دارم وبا این وضع همه به عنوان دیوانه به من نگاه کنند ، ولی آقا همه چیز را تغییر داد.
حالا می فهمم که طبیب واقعی ما کیست ، من شاید حدود 11 دکتر عوض کردم امادکتر اصلی ، همان بود که مرا به خانه اش دعوت کرد و با کمال محبت به وعده اش وفا نمود.
«جان همه ما به قربان طبیب عالم هستی باد »

منبع

کتاب ملاقات با امام زمان در عصر حاضر -ابوالفضل سبزی

http://ansarolmahdi.ir


 
 
آخرین کلمات...
نویسنده : s.p - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

  آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟ ...
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟...
آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیهام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟ ...
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد که...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟...
آخرین کلمات یک خونآشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!...
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی......
آخرین کلمات یک دوچرخهسوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرندهام!...
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همهاش سه نفرند...
آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی : پس مکانیکه میدونه که با ...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!...
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سیدیهات رو مرتب کردم...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بکآپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک نارنجکانداز : گفتی تا چند بشمرم؟

با تشکر از محمدرضا علما


 
 
نامه ای از یک سیاه پوست...
نویسنده : s.p - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

ای سفید پوست عزیز، اجازه بده به تو چیزی بگویم:
- من وقتی متولد می شوم سیاهم، وقتی بزرگ می شوم سیاهم، وقتی زیر آفتاب می روم سیاهم، وقتی سردم می شود سیاهم، وقتی مریض می شوم سیاهم و وقتی می میرم هم هنوز سیاهم. اما شما سفید پوستان:
- وقتی متولد می شوید صورتی هستید، وقتی بزرگ می شوید سفید هستید، وقتی زیر آفتاب می روید قرمز می شوید، وقتی سردتان می شود آبی می شوید، وقتی می ترسید زرد می شوید، وقتی مریض می شوید سبز هستید، وقتی هم که می میرید خاکستری می شوید.
حالا لطفا به من بگویید که چرا به من می گویید رنگی ؟!


 
 
معرفی کتاب...
نویسنده : s.p - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

نمای بزرگ روی جلد

دا ؛ خاطرات سیده زهرا حسینی

به اهتمام: سیده اعظم حسینی

تعداد صفحات: ٨٣١ قیمت: ١٢000 تومان

قطع: رقعی شابک:2_488_506_964_978

نوبت چاپ:٩٣ شمارگان:  ٢۵٠٠

معرفی کتاب: کتاب « دا » ؛ خاطرات سیده زهرا حسینی به اهتمام سیده اعظم حسینی در دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری تولید و در انتشارات سوره مهر منتشر شده است.

این کتاب خاطرات راوی از روزهای آغازین جنگ و روزهای حمله ارتش بعثی عراق به خرمشهر و مقاومت های مردمی در این شهر را روایت می کند.

در این کتاب سیده زهرا حسینی خاطرات خود از روزهای مقاومت و روزهای پس از آن را با جزئی ترین موارد روایت می کند تا آنجا که این گونه جزئی نگری و بیان لحظه لحظه وقایع باعث شده تا بسیاری آن را رمان بنامند ، حال آنکه این کتاب ساسر خاطرات واقعی و حقیقی سیده زهرا از آن روزهاست.

راوی در آن روزها تنها 17 سال داشته و اهمیت این کتاب شاید در این باشد که وقایع جنگ ما برای اولین بار از زاویه دید یک دختر نوجوان روایت شده است.خاطراتی که راوی حدود 20 سال آن ها را در درون سینه خود همچون یک راز حفظ کرد و حرفی از آن نزد.در این کتاب ناگفته هایی از جنگ بیان شده که تا کنون کسی از آن ها حرف نزده است.

این کتاب نگاههای مختلف از گروه های فکری و اقشار مختلف را به خود جلب کرده است. مسئولان و مدیران فرهنگی ، هنرمندان ، نویسندگان ، سینماگران از جمله کسانی هستند که این کتاب را مورد تحسین قرار داده اند.

کتاب دا یکی از ازیباترین و کامل ترین کتاب هایی است که در مورد دفاع مقدس نوشته شده است.یکی از ویژگی های این کتاب این است که بسیار خوب تصویربرداری شده است و درخشان ترین کتابی است که در زمینه دفاع مقدس چاپ شده است. این کتاب از نظر تصویری و سینمایی جنبه های فوق العاده ای دارد و اگر به کارگردانی ماهر سپرده شود می تواند بسسیار تاثیر گذار باشد.

تا کنون چند تن از کارگردان های صاحب نام کشور برای ساخت فیلم کتاب « دا » ابراز تمایل کرده اند.

این کتاب در مهر ماه سال 87 برای اولین بار منتشر شد و در فاصله کمتر از 8 ماه به چاپ 55 رسید


 
 
کشتی پهلو گرفته سیدمهدی شجاعی را آنلاین بخوانید.
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢
 


کتاب  - پیکر را غرق زخم می‌کنند و می‌آیند به عیادت زخمى! نشتر بر جگر فرو می‌برند و بعد، از حال و روز جراحت سؤال می‌کنند. کاش بیایند براى زخم زدن، لااقل جاى سالم را برمی‌گزینند. می‌آیند به عنوان مرهم گذاشتن و درست بر روى زخم می‌نشینند.

به گزارش خبرآنلاین، کشتی پهلو گرفته اثر سید مهدی شجاعی که شاید ماندگارترین اثر این نویسنده در حوزه معارف دینی باشد، تا به حال بیش از 20 بار تجدید چاپ شده است و همواره از نسل‌های مختلف، مخاطبان خاص خود را داشته است.

این کتاب ضمن بازخوانی تاریخ حیات حضرت فاطمه سلام الله علیها با زبانی شیوا و سوگوار وقایع تلخ دوران حکومت امیرالمومنین(ع) را نیز برای مخاطب روایت می‌کند. کتابخانه اینترنتی تبیان متن کامل این کتاب خواندنی را بر روی صفحات وب قرار داده است تا در این فضای مجازی و ایام شهادت حضرت زهرا(س) این امکان برای کاربران انترنتی فراهم باشد که مطالعه کتاب را از دست ندهند.

بنابراین گزارش کاربران اینترنتی می توانند متن این کتاب خواندنی را اینجا بخوانند.

***

در بخشی از فصل آتش ظلم بر خانه وحی می‌خوانیم:

من هم مثل شما تعجب کردم وقتى که دیدم عده‌اى زن پشت در خانه جمع شده‌اند.

شما به من فرمودید: اسماء! ببین چه خبر است.

من رفتم و خبر آوردم که: عده‌اى از زنان مهاجر و انصار به عیادت شما آمده‌اند.

من می‌دانستم که دل مبارکتان از هر چه مهاجر و انصار، خون است اما هم می‌دانستم که کرامت شما میهمان را از در خانه نمی‌راند، اگر چه میهمان، جفاکار و خیانت‌پیشه باشد. این بود که گفتم داخل شوند. عده‌شان زیاد بود. وقتى دور بستر شما را گرفتند. اتاق کاملاً پر شد. آدمى دراین چهار روز عمر چه چیزهاى غریبى که نمی‌بیند. آن از ملاقات عمر و ابوبکر و این هم از عیادت زنان مهاجر و انصار.

پیکر را غرق زخم می‌کنند و می‌آیند به عیادت زخمى! نشتر بر جگر فرو می‌برند و بعد، از حال و روز جراحت سؤال می‌کنند. کاش بیایند براى زخم زدن، لااقل جاى سالم را برمی‌گزینند. می‌آیند به عنوان مرهم گذاشتن و درست بر روى زخم می‌نشینند.


 
 
 
نویسنده : s.p - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
همت...
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

اما تو خود می دانی که هنوز نمی دانم ،انتهای نگاه تو به کجا می رسد...



 
 
به تماشای تن سوخته ات آمده ام...
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

عقده دلم باز میشود وقتی که از تو مینویسم.خیلی ها میگویند دهه تو گذشته حتی آنهایی که به ظاهر از یاران و هم سنگرانت بودند.میدانی چرا؟چون جنگ فقط برای انها جهاد در راه خدا نبود بلکه سود و منفعت و جاه و مقام این روزگاران را نیز به همراه داشت که گاهی اوقات با خود میاندیشم اگر اینگونه نبود بی شک آنها نیز چون تو شهید میشدند اما چه میشود کرد که خداوند فقط مخلصان درگاهش را میپذیرد.    

 

میدانم که مرا خوب میشناسی  بیدلی هستم که دوست دارم فقط از تو و عاشقانه هایت بنویسم.از تو و خدایت از چشمهایی که با آن خدایت را زیبا تر از ما میدیدی و عقلی که با ان خدایت را بهتر از ما میفهمیدی خدای تو خدای من  اما نگاه تو به خدایمان چگونه بود و نگاه من چگونه!؟


دلتنگ که میشوم بی درنگ مهمان اشکهایم میشوم اشکهایی که چه خوب درکم می کنند...دلتنگ که می شوم دستهایم نمی نویسند و دیگر این دلم است که مینویسد  مثل همین حالا.آه مهربانترین مربی روزگار نوجوانی ام ای شهید میدانی؟این هفته هفته دفاع مقدس بود هفته یاد اوری روز هایی که با قداست  گذشت چرا که جنگی از ما نبود و دفاع در راه دین و عقیده بود  این هفت روز بسیار به یادت بودم  اما دست و دلم به نوشتن نمی رفت میدانی چرا؟ دنیا خیلی عوض شده از وقتی که رفتی همسنگرانت یا در لباس وزیران و مدیران و یا در لباس هر معروف دیگر  چه خوب می خورند و می پوشند و چه  زیبا هر از چند گاهی در رسانه ها یادی از تو میکنند اما بعید میدانم که در دل  به مقامت  غبطه بخورند چون بد جوری دنیا بازیشان داده.اما بگذریم من برای گله و شکایت نیامده ام امروز فقط برای درد و دل آمده ام  دختر بچه ای بیش نبودم که با خاطرات پدرم الفتی عاشقانه یافتم در نوجوانی احساسم را به دست قلم سپردم تا هر چه می خواهد دل تنگش بگوید . قلم هم نوشت بی ریا و بی آلایش. من اگر چه نویسنده ای توانا نیستم اما قلمم از عشق مینویسد مثل امروز و مثل هر زمان دیگری .آه که چه دلتنگتان هستم هر چند که گناهانم بر دوشم سنگینی می کنند اما چه کنم که بنده ام و همیشه دستم  به سوی پروردگارم دراز است برای گدایی.

از پروردگارم تو را گدایی میکنم شاید بهشت و همنشبنی با تو پاسخگوی خوبی برای این همه دلتنگی و دوری از تو باشد. شاید روزی که صوری به صدا در آید و همه در پیشگاه خداوند تعالی از خاک به در آییم امام زمانمان مهدی و پس از ایشان تو  ای شهید شفاعتم کنی و بار گناهی از دوشم برداری  می بینی که چه امید دارم به وصلت؟

به آن روز می اندیشم و به امید آن روز روزگار می گذرانم اما دست روی دست نخواهم گذاشت و تا زنده ام برای زنده نگه داشتن یادت قلم خواهم زد.



نگارینا ! شنیدستم به گاه محنت و راحت

                                                      سه پیراهن سلب بودست یوسف را به عمراندر

یکی از کید شد پرخون دوم شد چاک از تهمت

                                                      سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر

رخم ماند بدان اول دلم ماند بدان  ثانی

                                                         نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر


...


نوشته ی راحیل


 
 
قهقهه مستانه...(شهید محمد رضا حقیقی)
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

http://img.tebyan.net/big/1387/03/23317841666331200495133595111501092.jpg

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده      وانگهم تابلحدخرم ودلشاد ببر

              

این هم سند


 
 
...
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

 

 

 

 

 

 


 


 


 



 
 
...
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

http://www.edalatkhahi.ir/42749_297.jpg


 
 
آن هایی که به غیرتشان بر می خورد ، نخوانند...
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

بسم رب الشهدا

این روزها شکستن دل آدم ها افتخار شده است
این روزها اگر بی خیال باشی و سکوت کنی
و در خفا بر بی خیالی‌ات بخندی... آرام میشوی! کیف میکنی!
این روزها دیگر از مرگ ارزش ها نمی میری
یادمان رفته است هنوز یک نیم نسل کامل هم از عروج پروانه ها نگذشته است
که ما گستاخانه لرزش شانه های نخلستان های جنوب را از یاد برده ایم
بوی خون را می فهمی؟
هنوز بوی خون از خاک شلمچه ، طلائیه و جزیره مجنون به مشام میرسد
هنوز قلب نخلستان‌های خوزستان با اضطراب میزند
اما دریغ از دل آدم ها ، از نگاه بی تفاوت آدم ها...
از خستگی هایی که دوباره احساس نمی شوند
دوباره گوش کن! میشنوی...؟
سکوت افکار پریشانت را صدایی میشکند:
اگر عقل تو کله شان بود ، نمی رفتند!
راست میگویی... راست میگویی!
اگر عقل زمینی ما در سرشان بود ، اگر عقل خاکی ما در سرشان بود...
حتی خیال رفتن هم به سرشان نمیزد
چه بد فهمیدیم... چه بد میزبانی بودیم
چه بد مهمان نوازی کردیم... چه راحت قضاوت میکنیم...!
چه راحت از دنیای پوشالی غرورهایمان آنها را راندیم!
و در عوض آنها چه زیبا لبخندشان را حتی تا آخرین لحظات عروجشان از ما دریغ نکردند
رفتند و ما را گذاشتند

تا غرق شویم در دنیای خیالی بازی هایمان...

منبع: وبلاگ سفر بر مدار عشق [نوشته سمیه مولایی]