شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

نیستیم...
نویسنده : s.p - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

ای دل لبریز از شوق و امید

کاش میدیدی که فردا نیستیم

کاش میدیدی که چون پنهان شدیم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست

کاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است ان دردی که باز

زندگی میخندد و ما نیستیم...

نقاشی

 
 
از خدا صدا نمیرسد...
نویسنده : s.p - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

از خدا صدا نمیرسد

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید

درمیان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شناست

گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که میرسد ز گرد را ه

از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده منی

باورت نمیشود که در زمین

هرکجا به هر که میرسی

خنجری میان پشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است

آنکه با تو میزند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه تست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

ای ستاره ما سلام مان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است

ای ستاره باورت نمی شود

درمیان باغ بی ترانه ی زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وانکرده، مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است

ای ستاره باورت نمیشود

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بی کرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپیده نیست

رنگ چهره زمین پریده است

آن شقایق شفق که میشکفت

عصر ها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است

سرخی و کبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و آتش به آسمان رسیده است

ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است

ای ستاره ، ای ستاره غریب

از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس

ای ستاره، ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمیرسد

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمرسد

بگذریم ازین ترانه های درد

بگذریم ازین فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

میگریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو میچکد

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته تو بسته میشود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام

بر گلو شکسته میشود

شب به خیر                                               

نقاشی

                                "فریدون مشیری"


 
 
نا امیدی...
نویسنده : s.p - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

در سوسوی نور زندگی نا امیدی می بینم،بی قراری می بینم...روزهایی می بینم که به شب میماند...

یارای دیدن را از من گرفتی و تنها چیزی که هدیه دادی یک بغل نا امیدی بود...

امروز باید در انتظار نور باشم و فردا در انتظار مرگ...

امروز در پی خوشبختی می دوم و فردا به دنبال سنگ قبر...

امروز به دنبال بوی یاسم وفردا به دنبال مرهمی بر زخم های دهان گشوده ام...

امروز باید حسرت دیروز هارا بخورم و فردا حسرت امروز ها را...


 
 
دعوای شعرا...
نویسنده : s.p - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 
حتما از دعوای تاریخی حافظ شیرازی و صائب تبریزی و شهریار چیزی شنیده اید! گویا صائب تبریز متاثر از شعر حافظ، که نوشته بود:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
اینگونه می نویسد که:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
بله، زمان می گذرد و شهریار نامی، پس از خواندن شعر صائب که بیشتر در جهت تحقیر حافظ سروده شده بود، اینگونه می سراید که:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
چرخ زمان را که می شناسید، می گردد و می گردد. جالب اینجاست که این چرخ در 5 شهریور 1388 در مقابل وبلاگ «جواهر کلام» می ایستد و «علی» نامی، افاضات خود را بر رقعت دعوای تاریخی این شعرای نامی، مکتوب می نماید:
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
تا به اینجا که به خیر بگذشت! نه یقه ای در دست رفت و نه پیراهن کسی را خاک گرفت، جمیع شعرا نیز در کار خود کیفور اند و به سان تیر مژگانی، قلب «ترک شیرازی» را نشانه گرفته اند. شما هم که شنیدید و خواندید، بلکه خوش خواندید و مزاجتان نیز شیرین گشت و حال نوبت به من می رسد که بگویم:
هر آن کس چیز می بخشد، به لطف خویش می بخشد
یکی جان و یکی روحش، یکی دیگر بخارا را
یکی شاید ندارد چیزی و هیچ اش نمی بخشد
یکی چون من نه می بخشد، نه می خواهد که بخشیدن
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش این من، نه می بخشم، نه خواهم خواست بخشیدن
                                                               بر گرفته از وبلاگ:کمتر از 10دقیقه

 
 
قضاوت پس از اطمینان
نویسنده : s.p - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 
شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به زمان پروازش مانده بود. او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت، کتابی خرید و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه‌های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت. زن به مطالعه کتاب و هراز گاهی خوردن کلوچه‌ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال او داشت پاکت او را خالی می‌کرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بیش از پیش خشمگین می‌شد. او پیش خود اندیشید:« اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی حسابش را کف دستش گذاشته بودم!» به ازای هر کلوچه‌ای که زن از توی پاکت برمی‌داشت، مرد نیز یکی بر می‌داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحیر ماند که چه کند. مرد درحالی که تبسمی‌بر چهره‌اش نقش بسته بود، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.

مرد در حالی که نصف کلوچه را به زن تعارف می‌کرد، نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف دیگر را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید:« این نه تنها دزد است، بلکه بی ادب هم تشریف دارد. عجب! حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد!»

زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد، به همین خاطر وقتی که بلندگوی فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد، از ته دل نفس راحتی کشید. سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیافکند، راه خود را گرفت و رفت.

  زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا           چندصفحه باقی مانده را نیز بخواند و کتاب را تمام کند. همین که دستش را در کیفش برد، از تعجب در جایش میخکوب شد. پاکت کلوچه‌هایش در مقابل چشمانش بود...

  زن با یاس و ناامیدی، نالان به خود گفت:« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این         من بودم که از کلوچه‌های او می‌خوردم!» دیگر برای عذرخواهی دیر شده بود...

نان ها


 
 
؟؟؟
نویسنده : s.p - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧
 

یک داستان عجیب لطفا آن را تا انتها بخوانید

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

 

رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   

 این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم  این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم  . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

 راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در  سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که  از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید.

پرسش:چی پشت در بوده؟


 
 
چرا من...؟
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧
 
ورزش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آرتور اشی(Arthur Ashe)قهرمان افسانه ای تنیس و ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983در یافت کرد, به بیماری مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد . او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد.یکی از طرفدارانش نوشته بود« چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟»آرتور در پاسخش نوشت:

در دنیا ,50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. 50 هزار نفرپا به مسابقات می گذارند.5 هزار نفر سرشناس می شوند.50 نفر  به مسابقات ویمبلدون را پیدا می کنند,چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم,هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم,نیز نمی گویم خدایا چرا من؟

منبع: وب سایت منظومه خرد



 
 
تحربه ای دیگر...
نویسنده : s.p - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریست و دعا کرد ، خواهرم روی تخت بیمارستان زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .
پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم .

 

نقاشی

 
 
من امروز در پارک خدا را ملاقات کردم...
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
 

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند. او میدانست تارسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیلچمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کردو بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چندکوچه آن طرفتر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که درحال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکتنشست. پیرمرد گرسنه به نظر میرسید، پسرک هم احساس گرسنگیمیکرد.
پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابهبه پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی بهکودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند، آنهاتمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند،بیآنکه کلمهای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرکفهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بودکه برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبتاو را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.
وقتی پسرک به خانهبرگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجابودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر میرسید، جوابداد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانهاش رفت، همسر پیرش با تعجباز او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: ‌‌"امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک خدا راملاقات کردم"!


 
 
نامه ای به خدا...
نویسنده : s.p - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
 

یک کار مند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد، متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود:
«نامه ای برای خدا! »
با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم
در نامه این طور نوشته شده بود:
«خدای عزیز! بیوه زنی
۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که ۱۰۰ دلا
ر در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.
هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تأثیر قرار گرفته بود، نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان
۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع
شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
«خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند...! »

پول


 
 
این همان دختر بود...!
نویسنده : s.p - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

 

کودک


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد .دکتر گفت :در را شکستی!بیا تو...!در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید: اقای دکتر !مادرم ! و در حالی که نفس نفس می زد ادامه داد:التماس می کنم !با من بیایید !مادرم خیلی مریض است...! دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ٬ من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم.
دختر گفت : ولی دکتر من نمی توانم . اگر شما نیایید او می میرد.
و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد٬ جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا صبح که علایم بهبود در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطرکاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می مردی؟
مادر با تعجب گفت: ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته و به عکس بالای تختش اشاره
کرد ...،

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد...

                                                 این همان دختر بود...!!!

                                    فرشته ای کوچک و زیبا...!!

 


 
 
کلید...
نویسنده : s.p - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!


 
 
پل...
نویسنده : s.p - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»


 
 
داستانی از شرلوک هلمز...
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!

واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !

هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!

واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون ! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!


 
 
آرامش...
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود بازگردد. سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما د ارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.
پدر و مادر او در پاسخ گفتند ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.
پسر ادامه داد ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.
پدرش گفت پسر عزیزم، متاسفیم که این مشکل براین دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند. آنها در جواب گفتند نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت!


 
 
یادم باشد...
نویسنده : s.p - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

 


یادم باشد حرفی نزنم که کسی را به ناحق از خود برنجانم،

ونگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،

و خطی ننویسم که به نا حق آزار دهد کسی را...

یادم باشد که روز و روزگار خوش است...

وتنها دل ما دل نیست...

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب...

و دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم.

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم...

و برای سیاهی ها نور بپاشم...

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم...

و از آسمان درسِ پـاک زیستن،

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...،

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند...،

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ...،

نه برای تکراراشتباهات گذشتگان...

یادم باشد زندگی را دوست دارم...

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم

تا به مفهوم بودن پی ببرم...،

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش

عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد...،

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم...،

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل

خودش باز می شود...،

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم...،

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم...،

یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت...،

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم...،

یادم باشد زمان بهترین استاد است...،

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم...،

یادم باشد با کسی آنقدر

صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود...،

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود...،

یادم باشد قلب کسی را نشکنم...،

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد...،

یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم...،

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم ، شاید این تنها چیزیست که او دارد...،

یادم باشد که عشق کیم

یای زندگیست...،

یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند...،

یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات...،

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم ...

                                                                                             "دکتر داوود نادری"

                        

نقاشی

                               


 
 
یک کار مهم...
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

یکی بود یکی نبود. چهار نفر به نامهای «همه»، «کسی»، «هرکسی» و «هیچ کس» بودند.

یک کار مهم بایستی انجام می‌شد و از «همه» خواسته شد تا آن را انجام دهد.

«همه» مطمئن بود که «کسی» آن را انجام خواهد داد.

«هر کسی» می توانست آنرا انجام دهد ولی «هیچ کس» آنرا انجام نداد.

«کسی» در این مورد عصبانی شد زیرا آن وظیفه «همه» بود. «همه» فکر کرد که «هرکسی» می تواند آنرا انجام دهد.

اما «هیچ کس» نفهمید که «همه» آنرا انجام نخواهد داد.

نتیجه این شد زمانی که «هیچ کس» آنچه را که «هر کسی» می‌توانست انجام دهد، انجام نداد «همه»، «کسی» را سرزنش نمود


 
 
شعری که بر روی سنگ قبر سهراب حک شده...
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده دور ترین بوته خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی
است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
...

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بر دارد
چینی نازک تنهایی من.
                                                                                             "سهراب سپهری"


 
 
ففط اوست...
نویسنده : s.p - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

ماجده زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.


اصغر اقا، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
اصغر گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
ماجده گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

  ماجده با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
ماجده خداحافظی کرد و رفت


فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....


 
 
یادداشتی از طرف خدا
نویسنده : s.p - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

به: شما
تاریخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفع کردن آن تلاش نکن .
آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو !
وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نکن .
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن .
ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.
شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.
وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده..
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟
شکر گزار باش .
در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.
وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی :
به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.


 
 
خدا هم گاهی مارانمی شناسد...!
نویسنده : s.p - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

 

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .

در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید:

آیا وقت من تمام است؟

خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد

کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .

فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.

بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .

وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم !!!

نتیجه اول: اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکنید !
نتیجه دوم
: اونقدر خودتون عوض نکنید که خدا هم نشناستتون!

 


 
 
بگذار
نویسنده : s.p - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 


 

بگذار سرنوشت هر راهی که می خواهد برود ، راه من جداست...!

بگذار ابرها تا می توانند ببارند... ، چتر من خداست...!



 
 
کلیماتور
نویسنده : s.p - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 


  • آبشارها در اوج زیبایی سقوط می کنند.
  • نیش هیچ عقربی کشنده تر از عقربه های ساعت نیست.
  • چشم عسلی ها اشک هایشان شیرین است.
  • به حال موجودی اشک  می ریزم که می خواهدبا زنگ ساعت از خواب غفلت بیدار شود.

 


 
 
قرآن من شرمنده ی توام....
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

 

قرآن من شرمنده ی توام ، اگر از تو آواز مرگی ساختم که هر وقت در کوچه ما آوازت بلند می شود ، همه از هم می پرسند : چه کسی مرده است ؟

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان نازل کرده است...!

 

قرآن من شرمنده ی توام ،اگر به یک فستیوال مبدل شده ای...!

حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو از اخر به اول و ...یک معرفت است یا یک رکورد به حساب می اید...!

 


 
 
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...؟
نویسنده : s.p - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...؟

ولی بسیار مشتاقم...

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش...

و او هردم و یکریز و پی درپی...

بادم گرم خویش درونم سخت بفشارد ...

                           بدین سان بشکند در من...

                                          سکوت مرگبارم را...

                                                                                      "دکتر علی شریعتی"


 
 
با بزرگان...
نویسنده : s.p - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
 
  • آن پیمانی که در طوفان با خدا می بندی در آرامش فراموش نکن!
  • اگر هر کس به اندازه فهمش صحبت می کردجهان را سکوت فرا میگرفت!
  • امروز همان فردایی است که منتظرش بودی!
  • رنج دانایی می آورد!

 
 
مراقب افکارت باش...
نویسنده : s.p - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
 

مراقب افکارت باش که گفتارت می شوند.

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شوند.

مراقب رفتارت باش که عادتت می شوند.

مراقب عادتت باش که سرنوشتت می شوند.



 
 
امشب اسمان را چه کسی سوراخ کرده است؟!!....
نویسنده : s.p - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

امشب اسمان را چه کسی سوراخ کرده است؟!!....

صدایی زمزمه وار می گوید:

کسی اسمان سوراخ نکرده است...

اینها روزنه هایی است از روشنای روز...

...

نگاهی به خار های بیابان می اندازم ....

رنگ به رخسار ندارند!

ابرها بی رحمانه روشنایی ماه را غارت می کنند...

ولحظاتی بعد ...

... باران ...

و ساعتی بعد، تکه هایی از آسمان به زمین می افتد ...

امشب کویر هم ستاره باران شده ....


 
 
تنهایی ...
نویسنده : s.p - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

از نگاه من بهترین مونس در تنهایی ات خود تویی...!

اگر مادر باشد که دیگر اسمش تنهایی نیست!!...

اگر کتاب باشد که دیگر خلاءی وجود ندارد!!...

...تنهایی یعنی خلاء...

این تویی که تنهایی ات راپرمی کنی!..

این تویی که خودت را تشویق به انجام کارهای روزمره درتنهایی می کنی...

   ...این تویی ...

پس تنهایی  هیچ وقت معنا پیدا نمی کند مگر اینکه تو خودت و عقایدت و افکارت را از  بین ببری...

تنهایی ...

تنها در نبود خودت و یا فراموشی خدایت معنا پیدا می کند ...