شبستان

مطالب و جملات کوتاه و خواندنی و گاهی هم طنز

مادر من فقط یک چشم داشت
نویسنده : s.p - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
 

 

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم. . . اون همیشه مایه خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.

خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور . . .

تونست این کارو با من بکنه؟

به روی خودم نیووردم،فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و  فورا از اونجا دور شدم.

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت:هووو . . . مامان تو فقط یه چشم داره.فقط دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا می کرد و  منو . . .

کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد . . .

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوایی منو شاد و  خوشحال کنی چرا نمی ری؟

اون هیچ جوابی نداد . . .

یه لحظه هم راجع به  حرفی که زدم فکر نکردم،چون خیلی عصبانی بودم

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم می خواست از اون خونه برم وهیچ مادری نداشته باشم.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

همانجا ازدواج کردم،واسه خودم خونه خریدم،زن و  بچه و زندگی . . .

از زندگی،بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا این که یک روز مادرم اومد به دیدن من.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به او خندیدند و من سرش داد کشیدم که خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا،اونم بی خبر!؟

سرش داد زدم:چطور جرات کردی بیایی به خونه من و بچه هارو بترسونی!؟

گم شو از اینجا!همین حالا

اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت می خوام مثل این که آدرسو عوضی اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز دعوت نامه اومد در خونه!

من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری می رم.

بعد از مراسم،رفتم به اون کلبه ی قدیمی خودمون؛البته فقط از روی کنجکاوی

همسایه ها گفتن اون مرده ولی من حتی یک قطره  اشک هم نریختم.

اونا یه نامه به من دادن که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.

ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فکر تو بوده ام،منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میایی اینجا،ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم.

وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.

آخه می دونی .  . . وقتی تو خیلی  کوچیک بودی توو یه تصادف یه چشمت رو از دست دادی.

به عنوان یه مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری با یک چشم بزرگ میشی!

بنابراین چشم خودمو دادم به تو !

برای من  افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو "مادرت"

برداشت از وبلاگhttp://love-to-face.persianblog.ir/post/128


 
 
چرچیل و راننده تاکسی
نویسنده : s.p - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
 



چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم" .

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!"


 
 
مداد
نویسنده : s.p - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
 

 


پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی


 
 
فاصله
نویسنده : s.p - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.


 
 
کلاس فلسفه
نویسنده : s.p - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
 

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "


 
 
نکته ای از انجیل
نویسنده : s.p - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤
 

در Malachi آیه 3:3 آمده است:

((او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست))


این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.


همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.


وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.


زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟


مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.


زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»


اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.


این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود. «زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

 
 
نماز جماعت
نویسنده : s.p - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
 

دود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید. با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد. کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود، با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است، بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد. همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟ نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود. دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت "تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی، کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم" با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند. مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند. آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند. آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر. باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند. آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر. آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند. اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند. در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ، مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ. آخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند. آخوند فریاد میکشید "خدایا به دادم برس" و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند. آقا فریاد میکشید "ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟" مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند. آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند. باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد. جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد. آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت. اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است. البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند، در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند. البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند، برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است. برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن. باری آنها در جزئیات خدایا آنرا که عقل دادی چه ندادی؟
و آنرا که عقل ندادی چه دادی؟!!؟


 
 
مگس های مرده؛ منبع الهام یک هنرمند عکاس و نقاش
نویسنده : s.p - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
 

یک عکاس سوئدی با جمع‌آوری لاشه مگس‌های مرده از کنار پنجره‌ و لامپ‌های خانه خود و با کمک خلاقیت و هنر خود و مداد طراحی‌اش زندگی تازه‌ای به آنها بخشیده و به نوعی سیرک حشرات مرده به راه انداخته است.

ماگنس ماهر ۴۰ ساله می‌گوید: سالها پیش این ایده در یک میهمانی به ذهن من خطور کرد. در آن مهمانی من خسته شدم و برای قدم زدن به بیرون آمدم و یک حشره مرده بر روی زمین پیدا کردم و بلافاصله این ایده به ذهن من خطور پیدا کرد.
وی در ادامه می‌افزاید: من این حشره‌ها را در خانه بر روی یک کاغذ سفید و در وضعیت‌های مختلفی گذاشتم و با مداد خودم محیط پیرامون آنها و دست و پای آنها را ترسیم کردم و بعد از آنها عکس گرفتم.
این عکاس اهل شهر کارلسکوگا از این حشره‌ها در حالت‌ها مختلفی مانند خوردن و خوابیدن حمام آفتاب گرفتن، شنا کردن و حتی شیرجه زدن و یا رقصیدن عکس گرفته است.
وی همچنین تاکید می‌کند که وی برای این کار هیچ کدام از این حشره‌ها را نکشته و یا از آنها سوءاستفاده نکرده است. این عکاس سوئدی عکس‌های خود از این حشرات مرده را به قیمت هر نسخه ۳۵ یورو به فروش گذاشته و برنامه تهیه یک مجموعه ۲۵ عکسی از این حشرات را دارد

 

 

 

 

 

 


 
 
قول می دهم که آسمان شوم
نویسنده : s.p - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢
 

مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی

جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی

مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی

من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری

آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد

ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود

پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم

شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی

"عرفان نظر آهاری  "                             


 
 
راه عوض شد
نویسنده : s.p - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢
 

دو فرشته من کجایید؟

کاش می دیدمتان

کاش تمام برگه هایتان را پاره می کردم

و می گفتم از نو بنویسید

 

راه عوض شد

خودمم هم نمی دانم به کدام سمت رفت

باید منتظر نشانه ها ماند

من کاری به عالم و حرف های عالمیان ندارم حتی..

خودش گفت اگر چیزی را بخواهم و تمام آسمان و زمین در مقابلم بایستند نمی توانند اثری کنند

من به درگاه خودش  راهی ام

برای بار دوم مهمانش می شوم اما این بار در خانه ی خود


 
 
جعبه ای از لبخند
نویسنده : s.p - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢
 

با توام ،باتو خدا

یک کمی معجزه کن...

چندتا دوست برایم بفرست،

پاکتی از کلمه،جعبه ای از لبخند،

نامه ای هم بفرست...

 

کوچه های دل من

باز خلوت شده است...

قبل از اینکه برسم،

دوستی را بردند...

یک نفر گفت به من،

باز دیر امده ای!،

دوست قسمت شده است...

 

باتوام ،باتو خدا...

یک دلِ قلّابی...

یک دلِ خیلی بد...

چقدر می ارزد؟

من که همه جارفتم...

جار زدم:

شده این قلب حراج...

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند...

به همین ارزانی...

 

هیچ وقت اما...

هیچ کس قلب مراقرض نکرد...

هیچ کس دل نخرید!!!

 

با توام،با تو خدا...

پس بیا، این دل من،مال خودت...

من که دیگر رفتم اما...

ببر این دل را...

دنبال خودت.

"خانم عرفان نظر اهاری"


 
 
فقط برای شما که کتاب دوست دارید!
نویسنده : s.p - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
 

قدرت کتاب
بعضی از کتاب ها ساده لباس می پوشند و بعضی لباس های عجیب و غریب و رنگارنگ دارند.
بعضی از کتاب ها برای ما قصه می گویند تا بخوابیم و بعضی قصه می گویند تا بیدار شویم.
بعضی از کتاب ها تنبل هستند.بعضی از کتاب ها زیاد می خوابند و همیشه خمیازه میکشند.
بعضی از کتاب ها شاگرد اول می شوند و جایزه می گیرند.بعضی مردود می شوند و بعضی تجدید.
بعضی از کتاب ها تقلب می کنند.بعضی از کتاب ها دزدی می کنند.
بعضی از کتاب ها به پدر و مادر خود احترام میگزارندو بعضی حتی اسمی هم از پدر و مادر خود نمی برند.
بعضی از کتاب ها هرچه دارند از دیگران گرفته اند و بعضی از کتاب ها هرچه دارند به دیگران می بخشند.
بعضی از کتاب ها فقیرند و بعضی گدایی می کنند.
بعضی از کتاب ها پر حرفند ولی بعضی حرفی برای گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالم حرف گفتنی در دل دارند.

قدرت کتاب

بعضی از کتاب ها بیمارند، بعضی از کتاب ها تب دارند و هذیان می گویند.
بعضی از کتاب ها را باید به بیمارستان برد تا معالجه شوندو بعضی را باید به تیمارستان برد.
بعضی از کتاب ها کودکانه و لوس حرف می زنند و بعضی از کتاب ها فقط غر می زنندو نصیحت می کنند.
بعضی از کتاب ها دو قلو یا چند قلو هستند.بعضی از کتاب ها پیش از تولد می میرند. و بعضی تا ابد زنده هستند.
بعضی از کتاب ها سیاه پوستند ، بعضی سفید پوست و بعضی زرد پوست یا سرخ پوست.
بعضی از کتاب ها به رنگ پوست خود افتخار می کنند و رنگ دیگران را مسخره می کنند...


 
 
می توان
نویسنده : s.p - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
 

می توان تنها شد!

می توان زار گریست!

می توان دوست نداشت،

و دل عاشق آدم هارا زیر پاها له کرد...

می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت...

می توان صدها بارعلت غصه ی دل را فهمید!

می توان...

می توان بد شد و بد دید وبد اندیشه نمود!

آخرش هم تنها می توان تنها رفت ...

با جهانی همه اندوه و غم بدبختی...

یادگاری!؟همه جا تلخی و سردی و غرور...

فاتحه!؟خوب شد رفت !!عجب ادم بد خلقی بود!!

ولی ای کودک زیبای دلم...

آن ور سکه تماشا دارد....!

"دکتر شریعتی"


 
 
کمی بیشتر فکر کن
نویسنده : s.p - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢
 


موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد.

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می رسید، می گفت : توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت : من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!? او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟

در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مaفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.                                                           باتشکر از دوست خوبم ندا


 
 
زندگی زیباست
نویسنده : s.p - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .


در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند .

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد .
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم .

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد ، آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد .
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است .
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود .
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .



در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...


 
 
از کجا بفهمیم کسی دارد دروغ می گوید؟
نویسنده : s.p - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

ارتباط چشمی کسی که دروغ می‌گوید، خیلی کم است یا به هیچ‌وجه وجود ندارد.

حرکت‌های بدنی، از جمله حرکت‌های دست، کم می‌شوند و همین حرکت‌های محدود هم، خشک و ساختگی به نظر می‌رسند.

دست و پاها به‌طور تقریبی به بدن می‌چسبند و فرد، فضای کمتری را اشغال می‌کند.

اگر بخواهد وانمود کند که جواب‌هایش، لحظه‌ای و بدون نقشه‌ی قبلی‌اند، ممکن است کمی شانه‌اش را بالا بیندازد.

میان حرکت‌ها و کلمه‌ها، فاصله می‌افتد.

سرتکان دادن‌ها، ساختگی است.

حرکت‌ها، با پیام کلامی، هم‌خوانی ندارند.

مدت زمان بروز حرکت‌های احساسی، طولانی می‌شود.

وقتی که فرد به حس ویژه‌ای مانند شادی، تعجب، ترس و... تظاهر می‌کند، حالت‌های چهره فقط به اطراف دهان محدود می‌شود.

حرکت دروغ‌گو، در جهت دور شدن از کسی است که او را متهم می‌کند و به احتمال زیاد به سمت در خروجی است.

دروغ‌گو دوست ندارد رودروی کسی که او را متهم می‌کند، بایستد و ممکن است سر یا بدنش را به سمت دیگری بچرخاند و از او دور شود.

کسی که دارد دروغ می‌گوید، به احتمال زیاد قوز می‌کند؛ احتمال اینکه صاف بایستد و دست‌هایش کشیده و باز، در دو طرف بدنش قرار بگیرند؛ خیلی ضعیف است.

با انگشت، به طرف مقابل صحبتش اشاره نمی‌کند.

ممکن است بین خودش و طرف مقابل، یک مانع فیزیکی قرار دهد.

دروغ‌گو، برای بیان مقصودش از کلمه‌های «خودتان» استفاده می‌کند.

آنقدر به دادن اطلاعات اضافی ادامه می‌دهد تا مطمئن شود که با داستانش حسابی سرتان را کلاه گذاشته است.

در حالی که می‌گوید به طور کامل متوجه موضوع است، از جواب دادن طفره می‌رود تا نگذارد شما موقعیتش را زیر سوال ببرید.

 دیوید لیبرهن

 
 
در شبی که خورشید به زیبایی می تابید
نویسنده : s.p - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

در شبی که خورشید به زیبایی می تابید مردی تنها باخانواده اش در حالی که قدم میزد ایستاده بود

"گم نام"


 
 
زندگی _شاید_ یک حادثه است...
نویسنده : s.p - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸
 

زندگی - شاید - یک فاصله است
بین یک هیچ، و هیچی دیگر؛

و تو با کوشش و پویائی خود
و تو با اوج توانائی خود
میتوانی که درین فاصله ی بین دو هیچ
، هر نهایت را در هـم شکنـی

و در این فاصله ی بین دو هیچ
آفریننده شوی ، بی نهایت ها را

زندگی فاصله ی کوتاهی ست
لـحظه ها را دریاب
زندگی حادثه ی زیبائی ست

جاده

 


 
 
خدایا شکر...
نویسنده : s.p - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸
 


  • خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی او در خانه است ودر خیابانها پرسه نمی زند.
  • خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم .
  • خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستان و خانواده ام بوده ام .
  • خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم .
  • خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان  کار کردن را دارم .

 

  • خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای دارم.
  • خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
  • خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم .

 

  • خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
  • خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام .
  • خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی  اغلب اوقات سالم هستم .
  • خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم .

    و خدا را شکر برای همه چیز .....

خدایا از تو ممنونم


 
 
جایی برای نشستن
نویسنده : s.p - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

رواز بریتیش ایر ویز از ژوهانسبورگ به لندن:

یک خانم حدودا ۵۰ ساله سفید پوست که پهلوی یه مرد سیاه پوست در هواپیما نشسته بود، پریشان مهماندار رو صدا  زد.

 ـــ  نمی بینی؟ منو بغل یه سیاه پوست نشوندی! حاضر نیستم بغل دست  چنین ادمی باشم! جامو عوض کن!

مهماندار گفت:

ـــ   آروم باشید. من میرم ببینم جای خالی هست یا نه. پرواز امروزمون خیلی شلوغه.

مهماندار می رود  و ۵ دقیقه بعد بر می گردد.

ـــ   همان طور که فکر می کردم تو کلاس اقتصادی صندلی خالی نیست. با کاپیتان هم صحبت کردم.او گفت که تو بیزینس کلاس هم جای خالی نیست. اما یه جای خالی توی فرست کلاس هست!

قبل از اینکه پیرزن چیزی بگوید، مهماندار ادامه داد:

برای شرکت ما غیر معموله که کسی رو از کلاس اقتصادی به فرست کلاس جابجا کنیم. اما کاپیتان احساس کردند که شرم آوره کسی بغل آدم خوار و تهوع آوری بشینه.

مهمان دار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت:

 بنابراین آقا، اگه تمایل دارید می توانید ساک دستی تون رو بردارید چون یه صندلی در فرست کلاس منتظر شماست!

مسافرین دیگر که به این گفتگو گوش می کردند، از جای خود برخاستند و با دست زدن مهماندار را تشویق کردند.


 
 
← صفحه بعد